منوچهر خان حكيم
278
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
آمد ، لاجرم دانسته باشيد كه قلندر شده بدر رفتهام . پس آن كلمات را نوشته ، بر شاخ آن درخت چشمه آويخته ، سر در بيابان نهاده بدر رفت . اما وقتى كه محمد آن صندوق را به بهرام داد و به طرف اردو روان كرد ، نظر فرهنگ نيز بر صندوق بسيار عظيمى افتاد كه او را با زنجير فولادى آويخته بودند . فرهنگ روى به جانب شهزاده كرد و گفت : اى صاحبزاده ! اين صندوق را نيز به من ده به طالع و بختم هرچه در او باشد . شهزاده فرمود تا او را فرود آورده به فرهنگ دادند . فرهنگ آن صندوق را به ملازم خود داده ، به اردو فرستاد . القصّه ، اسكندر فرمود تا آن مال را بيرون آوردند و بر شتران بار كرده ، فرستاد . اما محمد شيرزاد از ترس آنكه مبادا اسكندر بگويد كه آن صندوق را بگشايند ، بنابراين پيشتر فرستاده بود . القصه اسكندر و سالاران با خاطر خرّم سوار شده متوجّه اردو شدند ، چون داخل شهر زرّين شدند ، فرمود آن مال را به خزانهء فريدون بردند و اسكندر با سالاران در بارگاه قرار گرفتند . اما محمد دلاور با لب خندان و شاد بود . اسكندر گفت : اى دلاور ! مىخواهم بدانم در آن صندوق چه بود كه فرزندم به تو بخشيده است ، كه تو چنين مسرورى . محمد گفت كه : اى شهريار ! پريزادى ( 179 ) در اندرون آن صندوق [ بود ] كه در حسن و جمال او من هرگز نازنينى را نديدم و پاى دلم در زلف او بند شده ، از اين جهت بسيار خرّمم . اسكندر گفت : ما نيز خوشحاليم كه سالاران ما شادند . [ گرفتار شدن فرهنگ به دست غياثان ديو و قضاياى ديگر ] اما چون فرهنگ اين خبر را شنيد ، از جانب صندوق به غايت اميدوار شده از جاى خود برخاست و متوجّه بارگاه خود شد . شوق تمام داشت كه البتّه چيز خوبى در صندوق خواهد بود . القصّه ، فرهنگ نامدار در پهلوى آن صندوق نشست و فرمود تا ساقى گلچهره ميناى مى آورده ، جامى را پر كرده به دست فرهنگ داد . چون سر فرهنگ از بادهء ناب گرم شد ، از جاى برخاست به اميد تمام در آن صندوق را گشود . ناگاه ديوى را ديد در غايت